یادداشت‌های شبانه و چیزهای دیگر

و لیکتب بینکم کاتب بالعدل...

یادداشت‌های شبانه و چیزهای دیگر

و لیکتب بینکم کاتب بالعدل...

یک طلبه بد، یک پسر ناخلف، یک همسر عاشق، یک رفیق نیمه راه و خلاصه یک «هادی سیاوش کیا»

پیام های کوتاه
  • ۱۸ بهمن ۹۶ , ۱۸:۰۰
    ۲۰۳۰
آخرین مطالب
  • ۰۰/۰۲/۱۹
    بی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شیخ هادی سیاوش کیا» ثبت شده است

خیابانی؛ یک

دوشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۹، ۰۲:۵۰ ب.ظ

:: نرو سمیّه!

 

وارد خیابان بیست و چهار متری انقلاب میشوم. یکی از خیابان های تقریبا شیک شهر. خیابان منتهی به خانه. پسر جوان لاغر و قد بلندی را می‌بینم. هندزفری به گوش. و عینکی. و خوش تیپ تقریبا. طبق عادت سلام می‌کنم. لبان و سرش را تکان می‌دهد ولی سلامش را نمی‌شنوم. چند قدمی که برمی‌دارم...

ـ حاجاقا!

می‌ایستم. همان است.

ـ سلام علیکم

ـ سلام. ببخشید چند لحظه می‌تونم وقتتون رو بگیرم.

ـ بفرمایید. این چه حرفیه.

نزدیکش می‌شوم. هر دو ماسک داریم. کمی دور می‌شود.

ـ حاجاقا ببخشید فاصله رو رعایت کنیم. حسّاسه...

می‌خندم.

ـ بله، بله. بفرمایید.

ـ می‌خواستم بگم که من دانشجوی برقِ (شاید هم گفت مکانیک، خاطرم نیست.) صنعتی شریفم. با توجه به مقالاتی که دارم از چند جا برام دعوتنامه اومده...

ـ سبزواری هستید؟

ـ بله. از ...

و اسم سه دانشگاه خارجی را می‌برد که خیلی سخت بودند و یادم نمانده؛ فقط می‌دانم که از لندن، آمریکا و کانادا بودند.

ـ ... می‌خواستم بدونم که حکمش چیه من برم؟

لحظه‌ای ده ها موضوع و مسئله را اهمّ و مهم می‌کنم و می‌سنجم که چه بگویم؟

ـ اگه می‌تونی دینت رو حفظ کنی برو اشکال نداره ولی اگه نه، اشکال داره...

ـ آها... چون من مشورت کردم با اساتیدمون گفتند: با توجه به دعوتنامهها اگه بخوای، یه هفته‌ای ویزات میاد و می‌تونی بری. بعد اینکه اگه برم، برای رفت و آمد که مشکلی نداره؟ نه؟ می‌تونم بیام و برم؟

منظورش ممنوع الورود شدن است. می‌خندم.

ـ ببین! اگه منظورت ممنوع الورود شدنه، اگه کار علنی ضد نظام نکنی، آره. می‌تونی بیای و بری. ولی اگه کار ضد نظام انجام بدی خب طبیعیه که... توی آمریکا هم همینه. اگه کار ضد آمریکا کسی بکنه...

ـ بله یک از دوستام هم توی شهادت قاسم سلیمانی، کار کرده بود ویزاش رو باطل کردند.

ـ بله. برای بحث فردی و شرعیش هم، حکمش رو گفتم؛ اگه دینت حفظ میشه، برو، اگه نه، نه...

ـ آها... درسته. چون یکی از دوستام هم رفته بود. کلا دین رو که هیچ، خدا رو منکر شده. میگه: من خدا رو قبول ندارم.

می‌خندم.

ـ ممنون حاجاقا. ببخشید وقتتون رو گرفتم.

ـ سلامت باشی. موفق باشی.

ـ خدا نگه دار

ـ خدا نگه دار

 

چند قدمِ تا خانه را به خیلی چیزها فکر می‌کنم: اگر سلام نمی‌کردم، سوال می‌پرسید؟ می‌رود یا نه؟ برود چه می‌شود؟ نرود چه می‌شود؟ اصلا برود و دینش را هم حفظ کند مگر دیگر برای ایران کاری می‌کند؟ وای، چرا شهید چمران را به او معرفی نکردم؟ چرا نگفتم که کاری که می‌کنی شاید خدمت به نظام ستم آن‌ها باشد...

می‌رسم به خانه.

  • هادی سیاوش کیا

خیابانی!

دوشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۹، ۰۲:۴۶ ب.ظ

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

این روزها که نماز را در مهدیه‌ی دانشگاه پیام نور می‌خوانم مقیّدم که راه برگشت را پیاده باشم. که هم من با جامعه و مردم بیشتر آشنا شوم و هم مردم روحانیت را بیشتر ببینند. امروز تصمیم گرفتم که اتّفاقات خوشمزه‌ی این مسیر را مکتوب کنم. که اگر برای دیگران خواندنی و مفید نباشد برای خودم خاطره انگیز و یادگاری است.

اسم این مجموعه را علی الحساب، «خیابانی» میگذارم تا بعد...

 

 

  • هادی سیاوش کیا

انتشار برای اولین بار (!)

چهارشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۳۲ ق.ظ

ساعت شش و اندی عصر راه افتادم. ساعت ده، پایانه مشهد بودم. به نماز. و این نمای و منظره‌ی پایانه چقدر خوب است که صاف می‎خورد به حرم و گنبد. خدا خیرشان دهد ـ اگر خرابش نکنند. ـ الان ساعت چهار و پنجاه و سه دقیقه است و دارم می‎نویسم و رادیو گوش می‎دهم. دارد شعری از شفیعی کدکنی درباره‎ی جوانی را آواز می‎خواند. معرکه است این سنتی. حیف این گوش ها که عمری ـ در دوران جاهلیت اولی البته ـ به شنیدن خزعبلات معاصر گذشت. و چه خوب است این رادیو. در اتوبوس با او آشنا شدم. و دیشب همخوابم بود از سر تنهایی و کمی ترس. مجری گفت که آواز از سالار عقیلی بود. خوب بود. یعنی که عالی. این نمایش‎های رادیویی هم معرکه اند.
خدا خیرش دهد آن مرد مشهدیِ مشدی را که کمکم کرد تا ماشین بگیرم و راحت این مسجد را پیدا کنم. آدرس سر راست است. صد متری، بسیج 52، کوی آقا مصطفی خمینی ره، مسجد ابوالفضلی‎ها. مسجدی با خادم و امام جماعت خوب. و حتما هیئت امنای خوب چون که مکتب اینجا پا گرفته. حاجاقای طوسی سطح سه حوزه مشهد. که امام این جماعت است. امامِ جماعت نه صرف یک پیشنماز. می‎گوید که هرچه می‎خواهی بردار از حجره به حساب مکتب. می‎گویم که فلان. می‎گوید که بیسان. شحم برمی‎دارم، رب و صابون سدر شغاری. اصرار می‎کنم که صابون دیگر توجیه مکتبی ندارد. می‎گوید که من از تو حساس‎ترم؛ دارد.
الان نمی‎دانم بروم حرم یا بخوابم تا هشت و نیم که مکتبی‎ها می‎آیند. دیشب نُه عدد تخم مرغ و پنیر خامه‎ای خریدم. خدا را شکر، نان سنگکی نزدیک است و مغازه. این‎ها را دیشب فهمیدم. وقتی درب مسجد را زدم و کسی باز نکرد. باید خودم را با گردشی سرگرم می‎کردم. این کوچه‎ی کوچک، سه سوپرمارکتی دارد. یک خرازی. یک کافی‎نت. دو نانوایی؛ آن یکی تنوری است. دیشب ساعت یازده و نیم نانوایی سنگکی باز بود. از جلویی پرسیدم که چرا این موقع باز است؟! گفت که چون آن یکی بسته است. رها کنم.
راستی این روزها جلال زیاد خوانده‎ام. یعنی که یعنی.
دیشب چیزی از مغازه‎دار شنیدم که ذهنم را بد مشغول کرده است. شاید برای‎تان گفتم. 
×××
یکشنبه است. ساعت هفت و نیمِ غروب. نشسته ام توی حجره سلام ـ حجره سنای مشهد ـ مشتری نیست. مگس می‎پرانم. و می‎نویسم. دیروز چهار نفر از بچه‎های مکتب آمدند. علی و حسین نائمی، سیدعلی دانش و علی ... خیلی شرّ اند. اما خوبند. ولی شرّ اند. ولی خوبند ... دیروز صبح رفتم حرم. پیاده، یک ساعت و نیم راه است. برگشتنی با ماشین دو سِری می‎شود سه هزار تومان به نیم ساعت. بعد از نماز ظهر و عصر که برایم شکسته است، می‎افتم. دیشبش به گمانم یک ساعتی خوابیدم. بعد بیداری ـ بی داری ـ شماره ناشناسی زنگ می‎زند، برمی‎دارم، به گمانی که هادی بقائی است که با صادق ـ باعِث این سفر ـ وعده کرده بودم از اول با او باشم.
ـ نیم ساعت دیگه می‎آم.
خوشحال می‎شوم از این که مثل دیشب تنها نمی‎خوابم و با رادیو خودم را سرگرم نمی‎کنم. دیشب شاید بعد سالها بود که تنها می‎خوابیدم. با آیة الکرسی و معوذتین ـ یعنی که فلق و ناس.
نیم ساعت می‎گذرد و کسی در می‎زند. هادی نیست اما. یاسر زرقی است. دانشجوی سال دوم فیزیوتراپی. آرام و خوب. ـ و این حنّانه دختر کوچک خادم چقدر ناز و زیبا است خاصه وقتی که موی پریشان می‎کند اما چه فایده که اعتنایی ندارد ـ یاسر را می‎بینم.
ـ سلام بریم دور دور.
ـ ها؟
مثل اکثر دانشجوها ـ انصاف می‎دهم که نمی‏گویم همه ـ شبِ امتحانی است. البته دلیل دارند ها نه توجیه. می‎گوید بیشتر چیزی که من بایستی یاد بگیرم با کارآموزی به دست می‎آید. و این دروسِ ... را وقتی می‎شود شب امتحان بخوانی، چرا وقت هدر کنی. اما قبول دارد که با این که شب امتحانی است وقت هدر می‎دهد. خودش می‎گوید سه ترم اولش را نه درس خوانده نه حال کرده، فقط گوشی به دست در تلگرام بوده و فیلم می‎دیده. رد شوم.

 

با مکتب اسلامی آشنا نیستید؟!
 

  • هادی سیاوش کیا