شاهکار هنری مذهبی
دیشب رفتیم کوچه های بنی هاشم. یک شاهکار کم نقص هنری مذهبی. از دست ندهید.
من حوصله آدرس دادن ندارم. جستجو کنید هیئت محبین حضرت زینب سلام الله علیها، میآورد.
- ۰ نظر
- ۰۷ دی ۰۰ ، ۱۶:۲۷
دیشب رفتیم کوچه های بنی هاشم. یک شاهکار کم نقص هنری مذهبی. از دست ندهید.
من حوصله آدرس دادن ندارم. جستجو کنید هیئت محبین حضرت زینب سلام الله علیها، میآورد.
هو الحقّ
جری شده بودی. می رفتی سرک میکشی. می زنی. می خوردی. می ماندی. تا آخرین قطره مبارزه می کردی. می نوشتی. نمی فهمیدی چه مینوشتی. ای لعنت به باعث و بانی تنبلی ها.
فرمود: لیلة القدر رأس السنة...
پس سال نوتون مبارک.
سدّ منبر کردهای
ای شیخ
از عقبی بترس!
سید جلیل گفت: روغن و نمک و عسل خراب نمیشود.
::بزن ماسکو!
دقّت کردهام، در خیابان و کوچه و ... هرکه مرا میبیند، یا ماسک از چانه به دهان میگذارد یا بر دهان محکم میکند. چرا واقعا؟! احتمالاتی به ذهنم میرسد؛
یک: چون من ماسکم را محکم به دهان زدهام. امّا نه. این احتمال ردّ است. چون تقریبا همه مردم ماسک دارند ولی این اتفاق فقط در برخورد با من صورت میگیرد. پس، از ماسک نیست. از چیز دیگری است.
دو: از فرط محبّت نسبت به روحانیت ماسک را محکم میکنند که مبادا به یک روحانی آسیبی برسد. بله، میدانم فرض مُضحکی است ولی خب در مقام ثبوت باید تمام احتمالات را بیان کرد.
سه: دروغِ شایع شدن این بیماری از قم را باور کردهاند و با خود میگویند که این روحانی از قم آمده و قم هم که مرکز بیماری. پس «بزن ماسکو!» این احتمال، بعید به نظر نمیرسد.
چهار: روحانیت را مساوی با حاکمیّت میدانند و حاکمیّت هم که گفته: «بزن ماسکو!» پس «بزن ماسکو که صاحابش اومد.» که این احتمال هم بُعدی ندارد.
پنج: با دیدن یک روحانی به یاد ارزشهای والای انسانی میافتند و ماسک محکم میکنند که مبادا دیگری را بیازارند. درباره این احتمال، نظری ندارم.
خلاصه، ما که راضی هستیم.
×××
امروز که از دانشگاه خارج میشدم، مرد میانسالِ خوش لباسی از آن طرف مرا میپایید. رسیدم و سلام کردم.
ـ سلام حاجاقا. ببخشید، قبله کدوم طرفه؟
فکر میکنم که در مهدیه دانشگاه به کدام سمت خواندم. و بعد جهت را محفوظ تا مکان فعلی میکِشم.
ـ این طرف!
ـ آها... این وری... ببخشید ما دیشب ساعت یک، رسیدیم سبزوار، اون طرفی خوندیم، کسی هم نبود ازش بپرسیم. از جهت سرویس بهداشتی تشخیص دادیم. الان باید چی کار کنیم؟
ـ فکر کنم باید دوباره بخونید... بله، چون باید تحقیق میکردید و اگه میتونستید باید به دو طرفی که احتمال میدادید میخوندید حالا که اشتباه در اومده باید قضا کنید.
ـ آها... خب واقعا هم این جا علامت قبله نذاشته بودند... بله، نماز مستحبّی، نماز شب چی؟
ـ نه اونو نمیخواد. توی نمازای مستحبّی قبله شرط نیست. میتونید دراز کشیده هم بخونید.
ـ بله. تشکر حاجاقا
ـ خواهش...
اصلا به قیافهاش نمیخورد نماز شب خوان باشد. راستی، اصلا به قیافه نیست.
:: نرو سمیّه!
وارد خیابان بیست و چهار متری انقلاب میشوم. یکی از خیابان های تقریبا شیک شهر. خیابان منتهی به خانه. پسر جوان لاغر و قد بلندی را میبینم. هندزفری به گوش. و عینکی. و خوش تیپ تقریبا. طبق عادت سلام میکنم. لبان و سرش را تکان میدهد ولی سلامش را نمیشنوم. چند قدمی که برمیدارم...
ـ حاجاقا!
میایستم. همان است.
ـ سلام علیکم
ـ سلام. ببخشید چند لحظه میتونم وقتتون رو بگیرم.
ـ بفرمایید. این چه حرفیه.
نزدیکش میشوم. هر دو ماسک داریم. کمی دور میشود.
ـ حاجاقا ببخشید فاصله رو رعایت کنیم. حسّاسه...
میخندم.
ـ بله، بله. بفرمایید.
ـ میخواستم بگم که من دانشجوی برقِ (شاید هم گفت مکانیک، خاطرم نیست.) صنعتی شریفم. با توجه به مقالاتی که دارم از چند جا برام دعوتنامه اومده...
ـ سبزواری هستید؟
ـ بله. از ...
و اسم سه دانشگاه خارجی را میبرد که خیلی سخت بودند و یادم نمانده؛ فقط میدانم که از لندن، آمریکا و کانادا بودند.
ـ ... میخواستم بدونم که حکمش چیه من برم؟
لحظهای ده ها موضوع و مسئله را اهمّ و مهم میکنم و میسنجم که چه بگویم؟
ـ اگه میتونی دینت رو حفظ کنی برو اشکال نداره ولی اگه نه، اشکال داره...
ـ آها... چون من مشورت کردم با اساتیدمون گفتند: با توجه به دعوتنامهها اگه بخوای، یه هفتهای ویزات میاد و میتونی بری. بعد اینکه اگه برم، برای رفت و آمد که مشکلی نداره؟ نه؟ میتونم بیام و برم؟
منظورش ممنوع الورود شدن است. میخندم.
ـ ببین! اگه منظورت ممنوع الورود شدنه، اگه کار علنی ضد نظام نکنی، آره. میتونی بیای و بری. ولی اگه کار ضد نظام انجام بدی خب طبیعیه که... توی آمریکا هم همینه. اگه کار ضد آمریکا کسی بکنه...
ـ بله یک از دوستام هم توی شهادت قاسم سلیمانی، کار کرده بود ویزاش رو باطل کردند.
ـ بله. برای بحث فردی و شرعیش هم، حکمش رو گفتم؛ اگه دینت حفظ میشه، برو، اگه نه، نه...
ـ آها... درسته. چون یکی از دوستام هم رفته بود. کلا دین رو که هیچ، خدا رو منکر شده. میگه: من خدا رو قبول ندارم.
میخندم.
ـ ممنون حاجاقا. ببخشید وقتتون رو گرفتم.
ـ سلامت باشی. موفق باشی.
ـ خدا نگه دار
ـ خدا نگه دار
چند قدمِ تا خانه را به خیلی چیزها فکر میکنم: اگر سلام نمیکردم، سوال میپرسید؟ میرود یا نه؟ برود چه میشود؟ نرود چه میشود؟ اصلا برود و دینش را هم حفظ کند مگر دیگر برای ایران کاری میکند؟ وای، چرا شهید چمران را به او معرفی نکردم؟ چرا نگفتم که کاری که میکنی شاید خدمت به نظام ستم آنها باشد...
میرسم به خانه.
بسم الله الرحمن الرحیم
این روزها که نماز را در مهدیهی دانشگاه پیام نور میخوانم مقیّدم که راه برگشت را پیاده باشم. که هم من با جامعه و مردم بیشتر آشنا شوم و هم مردم روحانیت را بیشتر ببینند. امروز تصمیم گرفتم که اتّفاقات خوشمزهی این مسیر را مکتوب کنم. که اگر برای دیگران خواندنی و مفید نباشد برای خودم خاطره انگیز و یادگاری است.
اسم این مجموعه را علی الحساب، «خیابانی» میگذارم تا بعد...